دیشب از نبودت اشک ها ریختم،
خدا را صدا زدم،
که بیایی و بشوی همه زندگی من و پدرت.
تو از خدا بخواه جان مادر.
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:38 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
آخرین کپسول رو ساعت ۷ غروب خوردم.
ازش عکس هم گرفتم :)
امیدوارم اثرش رو گذاشته باشه.
ان شاء الله.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:28 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
... بودنت را به نظاره نشسته ام گل گندمم
زودتر بیا.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 6:10 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
این روز ها من و پدرت سخت مشغول خرید خونه هستیم.
بعد از ماه ها گشتن خونه ای رو که می خواستیم پیداش کردیم.
ماه های سختی بود،
تو اوج امیدواری ناامید میشدیم اما هردومون می دونستیم که بالاخره میشه.
امروز قراره بریم برای قولنامه.
امیدوارم بشه.
همه چی خوب بشه و تو هم زود زود بیای تو دلِ مامانی.
و بشی چراغ خونمون.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
فردا روز مهمیه،
نوبت سونوگرافی دارم،
می خوام نتیجه این سه ماه رو ببینم چطور شده،
خدایا ینی میشه همش رفته باشه؟
یا امام رضا خودت میدونی من چی میخوام.
میگن اگه به جوادت قسمت بدیم ردمون نمیکنی
منم رد نکن،
شهادته، قسمت میدم به جوادت کمکم کن.
نشد بیام پابوست،از همین جا حاجتم رو بده
کمکم کن خدا.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
سه روز پیش رفتم دکتر. پیش همون دکتر اولیم.
کلی بهم امیدواری داد .
گل گندمم زودتر بیا، خیلی زود بیا.
من و بابایی خیلی منتظرتیم.
جانِ مادر، ماه دیگه می خواییم بریم تو خونه جدیدمون.
امیدوارم با رفتن تو خونه جدید تو هم بیای تو دلِ مامانی.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
چند روزه دنبال یه چیز گیاهی هستم، یکی از بچه های گروهی که باهم هستیم
اون رو استفاده کرده، قراره برام از کرج بخره و برام پست کنه.
خودش که میگه نتیجه بخشه و نتیجه گرفته،
یه پسر دو ساله به اسم امیرعطا داره و یه تو راهی هم داره.
دلبرکم،
یعنی به تو دارم نزدیک میشم؟
تو از خدا بخواه که من و بابایی زود طعم پدر و مادر شدن رو بچشیم.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
میدونم این آرامش رو مدیون چی و کی هستم.
این ماه دارو نخوردم، و بدون دارو سونوگرافیم خوب بود.
دکتر سونوم از وضعیتم راضی بود و گفت همه چیت خوبه .
پس چرا باردار نمیشی؟
گفتم نمیدونم.
رفتم پیش دکتر خودم، اون هم راضی بود از همه چیز.
همه چیز دست خداست.
باید منتظشر بشینم و صبر کنم برای اومدنت.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
می نویسم از تک تک لحظه هایم برای تو ،
برای تو کودک دلبندم، که ماه هاست در انتظارت نشسته ایم.
می نویسم تا روزی برسد از وجودت در وجودم بنویسم.
منتظر آن روز می نشینم، هم من هم پدرت.
فقط زود بیا،
تو از خدا بخواه و زود بیا جانِ مادر.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
الان که دارم برات می نویسم هوا بارونیه، حس خوبی بهم میده،
این روزها لحظه شماری می کنم که کپسولام تموم بشه،
تموم بشه و دوباره اقدام کنیم.
تموم شه و همه چی تموم بشه مادر.
من و بابایی این روزا سخت درگیر خونه هستیم.
هر روز میریم می گردیم ولی نتیجه ای نداره،
دلم میخواد تو بیای، خونه بگیریم و زندگی کنیم.
اون وقت من دیگه چی می خوام.
خدایا خودت کمکمون کن.
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی
من نمازم رو خوندم و دارم برات می نویسم.
بابایی خوابیده،
دیروز کلی ذوق کردیم که یه خونه پیدا کردیم، همون اول به دلم نشست.
به بچه کوچیک هم داشتن، اون موقع بود که من آرزو کردم.
آرزو کردم همین جا رو بگیریم و همین اتاق بشه اتاق تو دلبندم.
آخ میشه خدا؟
قراره شنبه با صاحب ملک حرف بزنیم . بابت قیمت.
زودتر بیا گل گندمم❤
برچسب:
نویسنده: طاها زارعی